نمی گذرند . . .
روزهای تلخ زندگی که پایانی ندارند. روزهایی که به سختی می گذرند. روزهایی که برای گذروندنشون بهشون فحش می دم که زودتر تموم بشن. روزهای سیاه و بعضا خاکستری...
یاد روزی افتادم که رو تخت اورژانس بیمارستان سینا انداخته بودنم. داخل اتاقی خاکستری با ساعتی از سقف آویزون. درد پشت نمی ذاشت بخوابم. نمی تونستم تکون بخورم. چشمام رو بهم فشار میدادم بلکه خواب درد رو با خودش ببره. ساعت سه و ده دقیقه نیمه شب بود . . . دوباره از درد چشمام باز می شدند، خیس عرق، نمی تونستم خودم رو تکون بدم، یعنی خوابم برده بود؟ نه، ساعت سه و یازده دقیق رو نشون میداد . . . زمان نمی گذشت، درد شدیدتر شده بود . . .
اون شبها دلم خوش بود که خوابی هست که من رو باخودش ببره، اما حالا با این روزها چی کار کنم. لعنت لعنت لعنت
چاره چیه؟
هیچی.
فقط باید منتظر موند . . .
◊ محمود | سه شنبه، 19 اردیبهشتماه 1385|
روزنگار


