بهار
ساعت ده شب روز بیست و نه اسفنده. تو اتاقم نشستم و دارم قصه امیر سیاوش رو گوش می دم. همیشه روز های آخر سال و به خصوص ساعات آخر یه حس غریبی داشتن. انگار همه منتظر یه تغییرن. همه منتظر یه اتفاق بزرگن. همه منتظرن اون دقیقه و ثانیه خاص بگذره تا همه چی عوض بشه. انگار اون ثانیه، ثانیه مهم و طلایی زندگی اونهاست. انگار از اون لحظه به بعد قراره تمام غصه ها تموم بشه و تموم سختی ها بگذره و مثل اینکه یه کاغذ خط خطی شده رو از دفترشون جدا کنن و دوباره یه کاغذ سفید سفید جلوی خودشون بذارن.
خودم همیشه این جوری بودم. همیشه با خودم فکر می کردم که اینجا نقطه آخر سالیه که توش خیلی سختی کشیدمو بعد از این لحظه همه چی ، حتی اشیاء دور و برم عوض می شن و سال جدید چه می کنم و چی میشه و خلاصه از این حرف ها. هیچ وقت نخواستم با این واقعیت روبرو بشم که امروز با فردا هیچ فرقی نداره و فقط شماره های روی تقویمه که عوض می شه.
شاید این حرف ها برای اونهایی که هنوز گرد و غبار روزگار دلاشونو کدر نکرده ، مفهومی داشته باشه. شادی سال نو ، بهار ، عید ، دید و بازدید و گرفتن عیدی. اما امسال برای من اینجوری نبود. لحظه تحویل سال چشمهامو نبستم. صدای توپ عید باعث نشد که شادی تو وجودم هجوم ببره. سفره هفت سین هم هیچ فرقی با چند لحظه قبل نداشت و نگاه کردن بهش هیچ حسی رو برام تداعی نکرد. دیوار های خونه هنوز همون رنگی بودن و بطری آبی هم که یک ساعت پیش تو یخچال گذاشته بودم هیچ تغییری نکرده بود. پا میشم می رم تو اتاقمو و تو آینه خودمو نگاه می کنم. دنبال تغییری می گشتم که نبود. انگشتامو لای موهام کردمو زل زدم به صورت خودم. دنبال اتفاقی توی چشمهام می گشتم که هیچ وقت نیافتاده بود. من هنوز هم همون بهمن بودم. فقط زمان بود که می گذشت.


