یه روز تعطیل قبل از عید
طرفهاي ساعت 9 صبح بود، تازه داشتم از خواب يه روز تعطيل لذت مي بردم كه صداي مامان رو شنيدم كه داشت من رو صدا ميكرد. صدا تو راه پله ها مي پيچيد. غلطي زدم و لحاف رو انداختم كنار. همونطور كه چشمام بسته بود جواب دادم بــــــــــله، البته اونقدر بلند كه از دوتا در رد بشه و يه طبقه بره پايين تا به گوش مادرم برسه. خواب و بيدار بودم، لحاف رو دوباره كشيدم سرم. مامان مي گفت بيا پايين، خواهرت اومده. خوب اتفاق زياد مهمي نيافتاده مي تونم خواب رو ادامه بدم، زياد طول نمي كشه كه دوباره به محضر پادشاه هفتم مشرف ميشم !
تعجب كردم، حالا خواهرم اومده ديگه با من چيكار دارن. يه دفعه دوزاريم ميافته، حتما خواهرم نون بربري خريده و روز تعطيلي با دختر كوچولوش، پارميدا ، اومدن اينجا تا باهم صبحانه بخوريم.آخه خواهرم هرچند وقت يه بار از اين كارها مي كنه. مادرم هم كه الان داره تخم مرغ و سوسيس روآماده ميكنه. واي پسر چه حالي ميده صبحانه با نون بربري داغ و تخم مرغ و شير در كنار خانواده. بخصوص اينكه هواي بهاري باشه و چند روز ديگه هم شروع بهار. دست كمي از محضر پادشاه هفتم نداره. خوب مامان راست ميگه ديگه، يه روز هم كه همه خونه هستن نگير بخواب، بيا دور هم صبحانه رو باهم بخوریم... ساعت 11 مي خواهي بيايي پايين تنهايي صبحانه بخوري كه چي ...
لحاف رو ميندازم يه ور و پا ميشم. يه نگاه تو آينه ميندازم، عجب تيپي، موها هركدومشون يه طرفن. وقت رو تلف نمي كنم و مستقيم به سوي آغوش خانواده ...
از سرو صداي پارميدا خبري نيست.حتما خونه پيش دامادمون مونده. تو آشپزخونه هم فعاليتي ديده نميشه حتما همه تو اتاق اند و سر سفره.
در بالكن بازه و اتاق به هم ريخته، مامان رو مي بينم، قبل از اينكه حرفي بزنم ميگه خواهرت امروز اومده اينجا باهم كمك كنيد شيشه ها رو بشوريد. و با سر اشاره به سطل آب و دستمال و اسكاچ مي كنه. صبح بخير!
نون بربري داغ كه در كار نبود هيچ، از صبحانه هم خبري نبود. نمي شد دعوت به ضيافت شيشه شوري رو هم رد كرد. چه ضيافت باشكوهي با 20، 25 تا شيشه قدي اونهم پشت و رو ! در محضر پادشاه چندم؟
جاتون خالي مراسم تا ساعت 5/3 بعد از ظهر ادامه داشت تازه چند تا شيشه ناخونده هم بعداً اضافه شدن .پارميدا هم كه ساعت 11 اومد و با 5 سال سن ميخواست شيشه بشوره! يكي بايد مواظب اون بود كه تمام زحمتها و عرق ريختن ها را به باد نده. خلاصه...
اما جاتون خالی بعدش یه آبگوشت توپ باهم خوردیم که خستگیمون حسابی دراومد.


