بهار :: جمعه، 4 فروردینماه 1385
ساعت ده شب روز بیست و نه اسفنده. تو اتاقم نشستم و دارم قصه امیر سیاوش رو گوش می دم. همیشه روز های آخر سال و به خصوص ساعات آخر یه حس غریبی داشتن. انگار همه منتظر یه تغییرن. همه...
یه روز تعطیل قبل از عید :: یکشنبه، 28 اسفندماه 1384
طرفهاي ساعت 9 صبح بود، تازه داشتم از خواب يه روز تعطيل لذت مي بردم كه صداي مامان رو شنيدم كه داشت من رو صدا ميكرد. صدا تو راه پله ها مي پيچيد. غلطي زدم و لحاف رو انداختم كنار....
جاده جهان ( بخش دوم ) :: یکشنبه، 14 اسفندماه 1384
از دور آروم آروم کشتی یونانی رو می دیدم. فهمیدم که راه زیادی اومدیم. با این که دیگه ظهر بود و خورشید وسط آسمون مي درخشيد هوا همچنان خنک و مطبوع بود. به کشتی که رسیدیم تصمیم گرفتیم پیاده شیم و برای...